دل نوشته
بسم الله الرحمن الرحیم...خوش آمدید

پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است و هر گامى که تو در عشق برمى دارى ،خدا هم گامى در غیرت برمى دارد ؛تو عاشق تر مى شوى و خدا غیورتر.
و آن گاه که گمان مى کنى معشوق چه دست یافتنى است و وصل چه ممکن و عشق چه
آسان ،خدا وارد کار مى شود و خیالت را در هم مى ریزد و معشوقت را در هم
میکوبد،معشوقت هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد ،خدا هرگز
نمى گذارد میان تو و او چیزى فاصله بیندازد. معشوقت مى شکند و تو نا امید
مى شوى و نمى دانى که
ناامیدى زیباترین نتیجه عشق است.

از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
رقص مستانه ی تو را دید می زنم
باران بازیچهء سر انگشتانت
می چرخد به اشاره تو ...
و مردمک چشمانم
خسته از این همه فاصله
در پس هر پلک ،
تو را در آغوش می کشد ...
لبانت ، پذیرای بوسه های مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من
بی صدا ، بی صدای ات را هم آواز می شوم
از پشت پنجره ی بخار گرفته ،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم
شاید باران جایش را با من عوض کند
من برقصم ، تو برقصانی و باران فقط ببارد ...

اینقدر…ورق های زندگیم را…
بهم نریز…!
حکم…همان دل است…

من که تصویری ندارم در نگاه هیچ کس
خوب شد هر گز نبودم تکیه گاه هیچ کس
کاش فنجانی نسازد کوزه گر از خاک من
تا نیفتد در دلم فال سیاه هیچ کس
زیر بار ظلممان دارد زمین خم میشود
بی تفاوت شد خدا هم چون که آه هیچ کس
بهترین تقدیر گلها چیدن و پژمردن است
سعی کن هرگز نباشی دلبخواه هیچکس
آخرش چوپان تو را با خنده ای سر میبرد
کاش میشد تا نباشی در پناه هیچ کس
عاقبت در زجر هستی قرص نانت میکنند
ماه دور از دست باش و قرص ماه هیچکس
هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد
عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد
گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست
رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد
سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !!
آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد
آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی
رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد
کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه
عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟
نه ! خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست
انتهای هـرزگی گاهـی به ایمان می کشد
***********************************************************************
یارو زنگ زده بود رادیو میگفت، پیغام من به اوباما اینه که اگر روزی صد تا موشک بزنی به تهران ما یک قدم عقب نمیریم!
مجری پرسید از کجا تماس میگیرید؟
گفت: فیروز آباد فارس!
**********************************************************************
یکی از سرگرمی های پلید من اینه که توی جمع هدفون میزارم گوشم . آهنگ پلی نمیکنم. بعد گوش میکنم ببینم بقیه راجع به من چی میگن…
امتحان کنین جواب میده
**********************************************************************
وضعِ نت یه جوری شده که ،
هفت هشت تا تب باز می کنی،
بعد مثل سیخای کباب هی دونه دونه ازاون اول تاآخر بهشون
سرمیزنی ببینی درچه وضعیه،لود شده یا نه..!
والاااااا
*********************************************************************
یکی از کرمهای که علاقه دارم بریزم اینه که واسه یه فیلم زیرنویس فارسی بدم بیرون، بعد اول فیلم بنویسم این یارو رو میبینی؟ آخر فیلم میمیره!
*********************************************************************
نابینا و گیلاس
نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟
بینا : آره
نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟
بینا : تو واقعا” نابینایی ؟!
نابینا : مادرزاد!
بینا : پس چطور فهمیدی من سه تا سه تا می خورم ؟!
نابینا : واسه این که من دو تا دو تا می خورم و تو معترض نمی شی :دی
*******************************************************************
دقت کردین وقتی حقیقت رو می دونین،گوش دادن به دروغای طرف مقابل چقدر لذت بخشه؟!
*******************************************************************
والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی!میگفت: شما… مام میگفتیم: ما؟میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین!مام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقبتر!آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..!یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!
********************************************************************
ایرانسل اس ام اس داده مشترک گرامی ۵۰۰کیلوبایت هدیه ما به شما استفاده اینترنت رایگان !
مدت اعتبار ۳۰ روز !!!!
یا ما خیلی اوسگولیم
یا اونا خیلی اوسگلن
یا میخواستن شوخی کنن
یا نمیفهمن ۵۰۰ کیلوبایت ینی چی
یا نمیفهمن اینترنت ینی چی
پ.ن : برای دوستم این اس اومده ، با ذوق زنگ زده به من میگه برنده شدم !
بدبخت فک کرده ۵۰۰ کیلو پرتقال برنده شده ! یه همچین مملکتی داریم کلا !
********************************************************************
فکر کنم خدا وقتی داشت دماغ ما ایرانیا رو می آفرید دکمه Caps Lock رو فشار داده بود…
******************************************************************
یکی از کرمایی که همیشه تو وجودم وول وول میکرده و ازش لذت میبردم این بوده
که گوشیه دوستمو بگیرم اسم دوست دختراشو با هم عوض کنم!!!!
امتحان کنید به نتایج جالبی میرسین…
**********************************************************************
منبع:راد اس ام اس

لیوان چای روی میز در انتظار یک جرعه است ،
نه تو می آیی نه او
گرم می ماند ،
چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است ؟
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم ، زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهادند
بارم که روی شونه ی عالم زیادی ام
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام
جان مرا مگیر خدایا که بعد مرگ
در برزخ و بهشت و جهنم زیادی ام
قرآن به استخاره ورق خورد !! کیستم؟؟
بین برادران خودم هم زیادی ام
به دریا میزنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر . . .
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر . . .
من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم . . .
که چشمان تو می افتد به دنبال دلی دیگر . . .
به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم . . .
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر. . .
من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم . . .
مرا میساختند ای کاش،از آب و گلی دیگر . . .
طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد . . .
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر . . .
به دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم . . .
مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر . . .
سال ها عاشق یک شخص مجازی سخت است
در خیالات خودت قصر بسازی، سخت است
مثل این است که کودک شده باشی، آن وقت-
هی تو را باز نگیرند به بازی، سخت است
اینکه دنبال کنی سایه ی مجهولی را
تا به هم خوردن خط های موازی، سخت است
اینکه یک عمر بدون تو قدم بردارم
بین دروازه ی سعدی و نمازی، سخت است
گاه جغرافی چشمان تو خیلی ساده ست
گاه اثبات تو از راه ریاضی، سخت است
زیر پیراهن گل مخملی ات پیچیده ست
عطر نارنج ولی دست درازی، سخت است

با غنچه ی خاموشی، سری و سری دارم
با چشم سخنگویی، پنهان نظری دارم
در این دل افسرده، سوز دگری بینم
در این سر شوریده، شور دگری دارم
از دربدری ای دل وقت است که باز آیی
دانی من بی سامان چشمی به دری دارم
ای راهبر دل ها! دست من و دامانت
من یک دل آواره در رهگذری دارم
در عالم هشیاری، او را نتوان دیدن
تا بی خبر از خویشم، از او خبری دارم
من اشکم و او دیده من آهم و او سینه
در پرده نمی مانم تا پرده دری دارم
او چون گل نوروزی، من ابر بهارانم
شاداب بود این گل تا چشم تری دارم
تا خرمن صد جان را یکباره بسوزانم
درسینه ی خود سوزی، در دل شرری دارم
گویند که می سوزی هر جا جگری بینی
ای آتش سوزنده! من هم جگری دارم
بی روی دل افروزت، شب صبح نمی گردد
هر شب که تو باز آیی، آن شب سحری دارم
در دام تو بگریزم تا پای گریزم هست
بر گرد سرت گردم تا بال و پری دارم
ابوالحسن ورزی

درخت ها را یادت هست ؟
بغضشان چه بی صدا شکست
وقتی به روی لاشه خاکی زانو زدند
و تبر بدستان ...
یادت هست ؟
حتی کلاغ ها هم فراموششان کردند
سهمشان هیزم شدن بود از این دنیا
و سهم من از این همه هیزم
تکه ای زغال هم نیست!
که روی این بن بست پر ترک
صورت یاس را نقاشی کنم
سهم من هر چه باشد زانو زدن نیست
از این جهنمی که به پاست
تکه ای زغال به من بده
می خواهم صورت یاس را نقاشی کنم
شاید بهار یادش باشد ...

خدایا عشق من هستی ، بقا در تو زوال از من
درست نشناختمت انگار ، همیشه بد سگال از من
در این آزمون جان فرسا ، که آخر می کشد ما را
به من رحمی بکن جانا ، جواب از تو سوال از من
ببین امشب که دل شد چون ، منم تا صبح با قلیون
بیا کامی بگیر ای عشق ، توتون از تو زغال از من
از این عشق گدازنده ، که مرغ دل بسوزاند
همه سینه برای تو ، فقط یک تکه بال از من
معینا دل به جانان بند ، خموش و گوش بر جان ده
که او مستانه می گوید: غزل از تو غزال از من
من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم
يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!
مرا راه گلو ای بغض غم، وا می کنی یا نه
برایم چاره ای جز گریه پیدا می کنی یا نه
ببین سوز درونم از خطوط چهره ام پیداست
تو هم در چهره ام غم را تماشا می کنی یا نه
دلم در هر طپش صد بار آواز تو را خواند
نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
فشردم بار ها زنگ در میخانة چشمت
که آیا بین عشاقت مرا جا می کنی یا نه
تو در قلب منی هرجا که هستی هر کجا باشی
ندانم کنج این ویرانه مأوا می کنی یا نه
گلی، باغی، بهاری، گلشنی، چون عطر صحرایی
برای دیدن گل عزم صحرا می کنی یا نه
چنان امروز زیباتر ز دیروزی، که گیجم من
تو خود را اینچنین هر روز زیبا می کنی یا نه
میان عقل من با عشق تو دعواست روز و شب
تو هم مانند من با خویش دعوا می کنی یا نه
ده سال بعد از حالِ این روزام
با کافه های بی تو در گیرم
گفتم جهانِ بی تو یعنی مرگ
ده ساله رفتی و نمیمیرم
ده سال بعد از حال این روزام
تو ، توو آغوشِ یکی خوابی
من گفتم و دکتر موافق نیست!
تو بهتر از قرصای اعصابی
ده سال بعد از حال این روزام
من چهل سالم میشه و تنهام
با حوصله قرمز سفید آبی
رنگین کمون میسازم از قرصام
میترسم از هرچی که جا مونده
از ریمل با گریه هات جاری
از سایه روشن های بعد از من
از شوهری که دوستش داری
گرمِ هماغوشی و لبخندی
توو بستر بی تابتون تا صبح
تکلیف تنهاییم روشن بود
مثله چراغ خوابتوون تا صبح
یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی یه کافه
بارون دلم میخواد هوا اما
مثه موهای دخترت صافه
حسین غیاثی

همیشه باید در برگ ریزان پاییز گام بردارم
یا در کولاک مه گرفته زمستان
ان روز که سهم بهار را در کوچه ها تقسیم میکردند
نصیب من تنها یک شاخه اقاقیا بود
که در دیوار همسایه اویزان بود
و هر وقت مرا دلتنگ میدید
به عطر افشانی در مسیر قدمهایم می پرداخت
قصه این است , ولی
مرا غمگین خطاب نکنید
من فقط گاهی
ار هرزه ی گیاهانی شکایت میکنم
که بی رخصت و دستور
در خاک حاصلخیز خانه ام
جوانه میزنند و بی مهابا میرویند
از من خرده نگیرید که خاکستری نویس شده ام
من فقط گاهی
خاکستر خاطرات را جارو میکنم,
و اندکی گلایه وگریه ...
و با ز
نگران نباشید
همان میشوم که شما از من در خیال خود دارید
اگر پیله پوسیده ام , سر باز کند

روزی انسان ازپروردگار پرسید
خدایا اگر همه چیز در سرنوشت مانوشته شده است،
پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟!
پروردگار خندیدو گفت:شاید من نوشته بودم که هر چه آرزو کرد…
.jpg)
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست
خورشید تیزچشم تو با ذره بین به من
ای قبله گاه ناز ! نمازت دراز باد !
سجاده ات شدم که بسایی جبین به من
بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم
نازل شده ست سوره ای از کفر و دین به من
یاران راستین مرا می دهد نشان
این مارهای سرزده از آستین به من
تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است
انگار داده است سلیمان نگین به من
محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من ...

خدایا تلخ می بینم سرانجام جوان ها را
زمانه سرمه می ساید شکست استخوان ها را
چقدر ای روزگاران ، زخم از تیغ خودی خوردن
میان خون و خنجر بازی زخم زبان ها را
خمیر و نانوا دیوانه شد از این همه هیزم
خدایا شور این آتش فروشان سوخت نان ها را
به نام نامی طوفان و دریا بال خواهم زد
کلاغانی که می بندید راه آسمان ها را!
به ملاحان بگو وقت ملاحت نیست این شب ها
بگو طوفان - بگو پایین نیاور بادبان ها را
-دهان موج را باید ببندد تربت مولا
بگو باید تحمل کرد یک چند این تکان ها را
چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند
خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را
| Design By : Pichak |


